پدر آسمانی

وارد خانه ات شدم

همان خانه کوچک اما پر از مهر و وفایت.

در بسترت آرامیده بودی و تمام اتاق پر بود از عطر وجودت، پر بود از نور حضورت.

از همان دور که در بستر دیدمت، گریه امانم نداد

به یاد وقایع دردناک و غمبار چند روز پیش افتادم، اما آرام اشک ریختم که بیدار نشوی.

کنار بسترت آمدم و نشستم.

در دلم می گفتم: خدایا مادرم، مادرم

ناگاه چشمانت را باز کردی و من با دیدن چشمان زیبا و صورت کبودت، تاب نیاوردم

و به پهنای صورت اشک ریختم.

تا اینکه دستت را  روی صورتم احساس کردم.

دستت را گرفتم و روی لب هایم گذاشتم و آرام  بوسیدم.

ملتمسانه نگاهت کردم و گفتم: مامان

گفتی: جانم

گفتم: بمیرم برای تن خسته و رنجورت، چرا دم از رفتن می زنی؟ 

دنیای بدون تو، بدون محبت مادریت برای من جهنمه، من دوست دارم.

از بسترت بلند شدی و مرا و در آغوش گرفتی و گفتی:

باورت هست مادری از بچه اش بتونه جدا شه؟

باورت هست مادری  به دوری  از بچه اش راضی باشه؟

گفتم: نه، با رحم و محبتی که در تو سراغ دارم نه باور نمی کنم.

گفتی: حتی اگه تو بخوای از من دور باشی، من تحمل دوریت و ندارم

من تحمل ندارم تا قیامت صبر کنم که ببینمت

دیدار به قیامت بین مادر و فرزند نیست پس جدایی بین ما وجود نداره، من همیشه کنارتم.

تبسمی بر لبانم نشست و حرف هایت آرامم کرد.

گفتم: پس چه کنم که از آغوش گرمت محروم می شوم؟

گفتی: باور داشته باش که همیشه در آغوش منی. حالا به روی مادرت بخند.

خندیدم یعنی با هم خندیدیم و چه آرامشی بین ما حاکم بود.

حالا می دانستم هیچ چیز بین من و مادرم حتی مرگ فاصله ای ایجاد نمی کند.

آرام آرام برایم لالایی خواندی و من در آغوشت خوابیدم.

چه خواب شیرینی.

چه مادر عزیزی.

در گوشم نجوا کردی:

باید شبیه من باشی

باید شبیه من باشی

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط | نظرات ()
طبقه بندی:  

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin